ساعت ۷ تماس گرفت گفتم ۹ بیاساعت ۹ شد ۹ و ده دقیقه ، بهش تماس گرفتم گفت پسرام بیدار شدن دارم بهشون صبحانه میدم میامساعت ۹ و نیم شد دیدم با دوتا پسراش اومدخیلی مرتب و تمیز و لباسهاشونم شبیه هم بود موهاشون هم کوتاه و شونه کرده ،، بعد سلام و احوالپرسی کودکانه با بچه ها به سیامو گفتم دو قلو هستن گفت نه تفاوت دارن یکسال یکی ۵ سالشو و یکی ۶ سالپسرها با دستو مادر روی صندلی نشستنو تدریس شروع شدپنج دقیقه بعد...دیگه پسرها نتونستن بمونن روی صندلیو شیطنت هاشون شروع شدو استرس و بکن و نکن های سیامومن هم امروز رو طولانی نکردم بخاطر این شرایطبعد تدریسگفتم سیامو برای جلسه ی بعد بهت املا میگممکث کرد و یه حالتی گفت باشهبعد ذهنم یهویی افتاد اصلا شاید ندونه املا چیه ؟ و اسمشو هم نشنیده باشهبله حدسم درست بودسیامو دختر افغان ۲۲ ساله تا حالا نمیدونست املا چیهبراش توضیح دادم متوجه شد و اینبار محکم گفت باشهسیامو که رفت مدتی تو خودم موندم و به فکر رفتمیعنی الان کسی هست با ۲۲ سال سن ندونه املا چیهبله مثل اینکه همین نزدیکیای خودم بودنو خبر نداشتمسیامو یک سال و نیم هست که تو همسایگی ماست تقریبااما من تازه باهاش آشنا شدمو این هم خواست خدا بودامیدوارم بتونم مفید باشم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 23:25 توسط الهام
|
برچسب:
نویسنده: کیانوش نصیری
تاريخ: يکشنبه
2 مهر
1402 ساعت: 13:44